گنج

شمارهٔ ۵۰

۱۴ بیت
بی قرارم از فراق یار یار من کجاستمایه ی آرام جان بی قرار من کجاست
روزگاری شد که روز من سیاه است آن کزاوتیره شد هم روز من هم روزگار من کجاست
بود از شمع رخ ماهی فروزان محفلمآن چراغ محفل شبهای تار من کجاست
هر که غمگین است او را غمگساری هست و، منمردم از بی غمگساری، غمگسار من کجاست
هر کجا رفتم ندیدم من ، نشان زان نازنین،یارب امید دل امیدوار من کجاست
نیست در دستم عنان دل خدا را دوستانآنکه برد از کف عنان اختیار من کجاست
شد گل عشقم ز غم پژمرده آن کزوی، رفیقموسم دی گشت ایام بهار من کجاست
در کشوری که آن بت عاشق فریب استهر سو هزار عاشق حسرت نصیب است
هر درد را طبیب کند چاره، چاره چیستاین درد را که بر دل من از طبیب هست
بر جان و دل نه جور حبیب است بس مراجور حبیب هست و جفای رقیب هست
در کوی تو غریبم و بی کس گهی بپرساحوالم از سگان درت کان غریب هست؟
بازآ که تا تو رفته ای از دیده و دلمنه طاقت [ و ] قرار و نه صبر [ و ] شکیب هست
مشمار سهل قطع بیابان عشق راکش هر قدم هزار فراز و نشیب هست
باشد رفیق گر به تو آن بی وفا مرنجبا سرو گل نه فاخته و عندلیب هست (؟ )