شمارهٔ ۵۱
جز جفاکار تو با من ز جفا کاری نیستمکن ای یار که این رسم و ره یاری نیست
شد دلم خون ز غم و دلبر بی رحم مرارسم دلجویی و آئین وفاداری نیست
ماجرای دل پرخون به که گویم که کسینیست کز دیده ی او خون ز غمش جاری نیست
رفت تا از بزم آن ماه چو شمع از تف دلکار من شب همه شب غیر شررباری نیست
دولت وصل تو در خواب گهی هست مراحیف کاین واقعه در عالم بیداری نیست
خنده بر گریه من می کنی و معذوریکه هنوزت خبر از درد گرفتاری نیست
دو سه روزی که رفیق از سر کویت رفته استآن چنان رفته ز یاد تو که پنداری نیست