شمارهٔ ۴۲
همین نه در دل من صبر، دلستان نگذاشتکه صبر در دل و آسایشم به جان نگذاشت
مجوی تاب و توان از دلم که خیل غمتتوان و تاب به دلهای ناتوان نگذاشت
فلک گذاشت به هجرم ز وصل یار اگرچو اینچنین نگذارد چو آنچنان نگذاشت
به آستان تو نگذاردش فلک که رقیبمرا ز رشک بر آن خاک آستان نگذاشت
نکرد جان مرا تا نشانه از ره کینزمانه ناوک بیداد در کمان نگذاشت
ز بی وفایی گل بلبلی که داشت خبرز باغ رفت و به شاخ گل آشیان نگذاشت
گذاشت نام نکو در جهان رفیق، کسیکه غیر نام نکو هیچ در جهان نگذاشت