گنج

شمارهٔ ۴۱

۷ بیت
تا دست می دهد می و معشوق می پرستاز کف منه پیاله و فرصت مده ز دست
کردی چو صید خو دل ما را مده ز دستمشکل فتد به دام چو صیدی ز دام جست
دامن کشان مرو ز بر من خدای رابنشین دمی ز پا که دلم می رود ز دست
هم شست دست از دل و هم کند دل ز جانهر کس چو من به دست کسی گشت پای بست
از دستبرد حادثه در زیر خاک بهدر پای یار سر که نباشد چو خاک پست
از پیش دیده یارم اگر رفت باک نیستجایی نمی رود ز دلم هر کجا که هست
پهلوی غیر چند نشینی به رغم منپیش رفیق هم نفسی می توان نشست