شمارهٔ ۳۱۸
نگاه دلکش و رفتار دلستان که تو داریدلی زهر که شود گم برد گمان که تو داری
برابر است به جان خاک آستان که تو داریتوان کشید به جان ناز پاسبان که تو داری
برآید از دهنت کام من بیک سخن اماسخن چگونه برآید از آن دهان که تو داری
ندارد از دل گم گشته ام کسی خبر و منز خنده های نهان دارم این گمان که تو داری
مکن به خوردن خون خوی ای پسر که ز خردیهنوز بوی لبن دارد این دهان که تو داری
بهای یکدم وصلش هزار جان بود ای دلترا ازو چه تمتع به نیم جان که تو داری
ز خامه ی دو زبان وام کن رفیق زبانیکه شرح شوق نمی داند این زبان که تو داری