گنج

شمارهٔ ۳۱۴

۷ بیت
چنان گشته ام ناتوان از جداییکه نتوان دگر شد چنان از جدایی
مه هستیم یافت نقصان ز دوریگل عشرتم شد خزان از جدایی
گمان داشتم کز جدایی بمیرمیقین شد مرا این گمان از جدایی
بیا تا ز بوی مزارم بدانیکه اینجا یکی داده جان از جدایی
نخواهم زمانی جدا زیست از تودهم جان زمان تا زمان از جدایی
جدایی مکن تا توانی که ما رااز این بیش نبود توان از جدایی
رفیق از جدایی عجب گر نمیردرسیده است کارش به آن از جدایی