شمارهٔ ۳۰۱
بسی ز اهل وفا گرچه از جفا کشتیبه این جفا که مرا می کشی که را کشتی
برای غیر مرا کشتی آفرین بر توکه بهر خاطر بیگانه آشنا کشتی
ز شادی غم من وز غم جدائی تومرا جدا و رقیب مرا جدا کشتی
شدی به کشتن اغیار و کشتی از رشکمبه کشتن دگران رفتی و مرا کشتی
چو می کشد غم عشق تو امشبم امروزگرفتم این که نکشتی مرا تو یا کشتی
دمی بر آتش بیگانگان دمیدی از آنچراغ خویش دمیدی و شمع ما کشتی
رفیق بلبل باغ تو بود داد دلتچگونه بار که آن مرغ خوشنوا کشتی