گنج

شمارهٔ ۳۰

۹ بیت
تو را میخانه ای بت تا مقام استمرا بیت الصنم، بیت الحرام است
مرا دور از تو آسایش کدام استبه من دور از تو آسایش حرام است
نمی دانم که راحت را چه اسم استنمی دانم که عشرت را چه نام است
ملال من که در زندان مقیممچه داند آنکه بستانش مقام است
هزاران گل بشکفت از خاکم و ریختهنوزم بوی آن گل در مشام است
ندارد دورش آخر این چه ساقیستنگردد خالی از می این چه جام است
چه صیادی که از یکدانه ی خالهزارت مرغ دل اکنون بدام است
نسوزد تا تمام از سوز دل مردنشاید گفت کاین مرد تمام است
رفیق از باده جامت گر تهی نیستسپهرت بنده و گیتی غلام است