گنج

شمارهٔ ۲۹۶

۵ بیت
خوش آنکه کشی باده و از خانه برآییمستان و غزل‌خوان به سر رهگذر آیی
من کز خبر آمدنت حال ندارمحالم چه بود گر به سر و بی‌خبر آیی؟
بهر نگهی چند شب و روز نشینمبر هر سر راهی تو ز راه دگر آیی
یک امشبم از عمر بود باقی و خواهمگر شام نیایی به سر من سحر آیی
نورسته نهال تو و از دیده رفیقتامروز دهد آب که روزی به بر آیی