شمارهٔ ۲۹۳
نظر سوی دل افگاری نداریاگر داری بمن باری نداری
نظر داری بمن از بس تغافلچنان داری که پنداری نداری
جفا گفتم نداری داری اماوفا پنداشتم داری نداری
طبیب دردمندانی و رحمیبحال زار بیماری نداری
ترا از خارخار من چه پرواکه در دل از کسی خاری نداری
رقیبت همدمست و همنشین غیراز این ننگ و از آن عاری نداری
به بیرحمی شوی ترسم گرفتارکه رحمی بر گرفتاری نداری
برو قدری رفیق از کوی او دورکه اینجا قدر و مقداری نداری