گنج

شمارهٔ ۲۹۳

۸ بیت
نظر سوی دل افگاری نداریاگر داری بمن باری نداری
نظر داری بمن از بس تغافلچنان داری که پنداری نداری
جفا گفتم نداری داری اماوفا پنداشتم داری نداری
طبیب دردمندانی و رحمیبحال زار بیماری نداری
ترا از خارخار من چه پرواکه در دل از کسی خاری نداری
رقیبت همدمست و همنشین غیراز این ننگ و از آن عاری نداری
به بیرحمی شوی ترسم گرفتارکه رحمی بر گرفتاری نداری
برو قدری رفیق از کوی او دورکه اینجا قدر و مقداری نداری