شمارهٔ ۲۹۰
بازم چو شمع آتش به جان زد آتشینرخسارهایهست از دل صدپارهام هر پاره آتشپارهای
از بس که داغم بر دل است از آتشینرخسارهایجز سوختن پروانهسان یک سر ندارم چارهای
از من به نازی میبرد دل کودک عیار ماچون شیر مادر میخورد خون دلم خونخوارهای
قدش نهال سرکشی رویش فروزان آتشیشیرینلبی لیلیوشی سنگیندلی مهپارهای
هرجا نهد از ناز پا ماند چو نقش پا به جادلدادهٔ بیچارهای، سرگشتهٔ آوارهای
شد ماه رویت ای پسر آیینهٔ هر بیبصراز روی تو اهل نظر محروم از نظارهای
بیچارهام زارم مکش انگار خونم ریختیآخر چه باعث شد تو را بر کشتن بیچارهای
بیآن مه نامهربان روشن نمیگردد شبمگر آتش آهم شود هر ذرهای سیارهای
داند رفیق آن حال من شبها که چون من یک شبشبستر بود از خاری و بالین بود از خارهای