شمارهٔ ۲۸۶
جان می کندم ز تن کنارهیک لحظه مکن ز من کناره
غیر از تو گلی نکرده هرگزاز بلبل خویشتن کناره
کی جز تو که از منت کنار استبت کرده ز اهرمن کناره
آنکو که وطن نیست فارغ (؟)من چون کنم از وطن کناره
هرگز نشنیده ام که کرده ستمرغ چمن از چمن کناره
کردم چه خطا که کرد از منآن آهوی ختن کناره (؟)
گفتم که کناره کن ز اغیارکرد از من ازین سخن کناره
از زاری من رفیق کردنداز من همه مرد و زن کناره