شمارهٔ ۲۸۰
ای می فروش آزادیم زین سبحهٔ صددانه دهاین سبحهٔ صددانه را بستان و یک پیمانه ده
از حرف غیری در گرو تا کی حدیث من شنواز ره به آن افسون مرو گوشی به این افسانه ده
از آشنائی بی سبب کردی چو دوری روز و شببنشین کنون داد طرب با مردم بیگانه ده
با این خط و خال ای پسر مرغ دل اهل نظرخواهی شکار خود اگر زین دام نه زان دانه ده
خواهی رفیق ناتوان پیرانه سر گردد جواناز باده ی چون ارغوان پی در پیش پیمانه ده
مه من در سفر وز هجر آن ماه سفر رفتهبسر رفته مرا عمر آه از عمر بسر رفته
مه من بیخبر سوی سفر رفت وز همراهاننمی آرد کسی سویم خبر زان بی خبر رفته
از آن وادی نمانده پای رفتن شهسواران رارود چون بیدلی از گریه تا گل در کمر رفته
کیم من دور از درگاه او بر درگه شاهیگدائی با لب خشک آمده با چشم تر رفته
مشو مغرور عشق بوالهوس کش زود می بینیهوس از دل جدا گشته هوا از سر بدر رفته
رفیق بینوا در جست و جویت گشت می دانیغریبی کو به کو گشته گدایی در به در رفته