شمارهٔ ۲۶
گلستان خرم است و گل ببار استولی بی یار، گل در دیده خار است
چه حاصل آن گل و گلشن کسی راکه دور از یار و مهجور از دیار است
به باغ ای باغبان می خوانیم چندکه ایام گل و فصل بهار است
ز سرو و گل چه حظ آنرا که اکنونجدا زان سرو قد گلعذار است
مرا زین ماه رخساران بی مهرهمین نه روز و شب تاریک و تار است
به خط و خال خوبان هر که دل دادسیه روز و پریشان روزگار است
مشو گرد از رخم ای اشک کین گردغبار راه آن چابک سوار است
مرا جز می پرستی نیست کاریترا زاهد بکار من چه کار است
گدائی تو رفیق او شاه، آریتو را زو فخر و او را از تو عار است