شمارهٔ ۲۴۶
چند از دست تو سوزد جان منرحم کن بر جان من جانان من
جان من درد تو و داغ تو چندبر دل من باشد و بر جان من
دامنم پرخون دل شد بسکه ریختخون دل از دیده در دامان من
شرم بادم زین مسلمانی که بردنامسلمان کودکی ایمان من
غافل از درمان درد من مباشای طبیب درد بی درمان من
ترسم آخر چشم خون افشان کندآشکارا قصهٔ پنهان من
نیست هست از هر چه در عالم رفیقجز حدیث عشق در دیوان من