گنج

شمارهٔ ۲۴۷

۷ بیت
پس از کشتن گذاری بر مزارم می‌توان کردنبه لطفی تا قیامت شرمسارم می‌توان کردن
به فتراک ارنه می‌بندی ز ننگ لاغری باریبه تیری ای شکارافکن شکارم می‌توان کردن
چو کردی خسته‌ام از درد داغ خویش درمانیبه جان خسته و جسم فگارم می‌توان کردن
قرار و صبر چون بردی ز جسم و جان من رحمیبه جان و جسم بی‌صبر و قرارم می‌توان کردن
ترحم گر نخواهی کرد باری گوشهٔ چشمیبه اشک چشم و چشم اشکبارم می‌توان کردن
نریزی خون من ای کینه‌جو اکنون اگر دانیچه‌ها دیگر به روز و روزگارم می‌توان کردن
رفیق از کوی او تا چرخ کردم دور دانستمکه دور از یار و مهجور از دیارم می‌توان کردن