گنج

شمارهٔ ۲۴۱

۷ بیت
زان دم که با تو عهد گسل عهد بسته امبا هر که عهد بسته همان دم شکسته ام
هر جا شنیده ام که تو روزی گذشته ایهر روز رفته تا به شب آنجا نشسته ام
خو کرده ام به گوشه ی دام تو ورنه منآن مرغ زیرکم که ز صد دام جسته ام
دانه مکش ز من که من از بخت واژگونبر خویش اگرچه شوم به یاران خجسته ام
یوسف رخی و خضر قدم عیسوی دمیبنگر به من که عاجز و بیمار و خسته ام
خیرات تندرستی و شکر جوانیتبر حال من ببخش که پیر و شکسته ام
می ترسد او که ساعدش آلایدم بخونمن خود رفیق ورنه ز جان دست شسته ام