شمارهٔ ۲۴۰
به کار مشکل خود یاری از یاری نمیبینمچنان یاری کز او آسان شود کاری نمیبینم
دیاری بود یاران موافق هر طرف جمعیچه شد کز آن دیار و یار دیاری نمیبینم
نمینوشم میی کز دردش آسیبی نمیبینمنمیبینم گلی کز خارش آزاری نمیبینم
اگر بینی وفاداری بکش بارش که من باریدر این یاران که میبینم، وفاداری نمیبینم
به کنج غم شب تاری من و بیداری و زاریکه بر بالین بیماری پرستاری نمیبینم
نمیبینم به بازاری متاع بیخریداریخریدار متاع خود به بازاری نمیبینم
رفیق و جُنگ اشعارش که هست از درج در عارشچو میآرم به بازارش خریداری نمیبینم