شمارهٔ ۲۳۵
دوستان را به خود از بهر تو دشمن کردمکس به دشمن نکند آنچه به خود من کردم
دامنم گشت ز خون مژه گلگون این بودآن گل عیش که من بی تو به دامن کردم
خرمن هستی خود سوختم از آه ببینکه چه با خویش من سوخته خرمن کردم
کم دلت سوخت به حال دلم از آتش آهاز چه سوز دل خود پیش تو روشن کردم
یادم از روی تو و کوی تو آمد هر گاهبی تو سیر گل و نظاره ی گلشن کردم
کردم اندیشه ی فردوس برون از سر خویشبر سر کوی تو آن روز که مسکن کردم
نشدم کامروا از حرم و دیر رفیقبه عبث پیروی شیخ و برهمن کردم