گنج

شمارهٔ ۲۳۴

۷ بیت
به از عشق و گدایی منصب و جاهی نمی‌دانمگدای عشقم و خود را کم از شاهی نمی‌دانم
نیم از زور بازو کوهکن لیکن چو کار افتدبه پیش همت خود کوه را کاهی نمی‌دانم
به سوی مقصد ای خضرم خدا را رهنمایی کنغریب و بی‌کس و سرگشته‌ام راهی نمی‌دانم
نکردی باخبر یار مرا از حال زار منچرا امشب دگر ای ناله کوتاهی نمی‌دانم
نباشد ای پسر حُسنی چنین فرزند آدم رافرشته یا پری یا مهر یا ماهی نمی‌دانم
هزارم درد دل باشد ولی از بی‌زبانی‌هاچو می‌بینم تو را من ناله و آهی نمی‌دانم
رفیق از من مپرس احوال من پیوسته در عشقشکه گاهی حال خود می‌دانم و گاهی نمی‌دانم