شمارهٔ ۲۳
آن را که نیست آگهی اصلا ز سر غیبگر درنیافت سر دهان ترا چه عیب
از سر غیب کس نشد آگاه غم مخورمی خور که هیچ کس نشد آگه ز سر غیب
در شک فکند زاهدم از می، و لیک منشستم به صاف می ز دل خویش شک و ریب
در محفلی که ساقی ما می، دهد، کسیکاول کند شروع به صهبا بود صهیب
بیند اگر ز چاک گریبان تن تو رادر باغ گل ز شرم بود سر فرو به جیب
دردا که عمر رفت و نشد روشنم که چونفصل شباب طی شد و آمد زمان شیب
داند رفیق کاش یک از عیبهای خویشآنکس که داند ز من مسکین هزار عیب