شمارهٔ ۲۲۶
چو من از هجر آن لیلی لب شیرین دهن میرمبه درد محنت مجنون و داغ کوه کن میرم
ز شوق عارضش در پای شمع انجمن سوزمبه یاد قامتش در سایهٔ سرو چمن میرم
به شکر خنده ی او جان شیرین دادم و زان بهکه در آخر به تلخی دور از آن شیرین دهن میرم
طبیبا مردم از درمانت از جانم چه می خواهیمرا بگذار ظالم تا به درد خویشتن میرم
به آن بالای محشر آفرین گر از پی نعشمبرون آیی قیامت می شود روزی که من میرم
به این صورت که می بینم من آن کان لطافت رانمیرم گر ز حسن صورت از لطف بدن میرم
رفیق آن به که اکنون شاد باشم هر کجا باشمچو می میرم چه غم کاخر به غربت یا وطن میرم