گنج

شمارهٔ ۲۱۷

۶ بیت
ما را نه چشم یاری نه یار مهربان هماو را نه این ترحم ما را نه این گمان هم
بودم حریف خلوت عمری چه شد که اکنوننه جا به صدر دارم نه ره بر آستان هم
دلدار بود بدخو شد چرخ هم جفاجوکم بود خصمی او شد خصمم آسمان هم
از پیر می برد دل حسن جوان، تو آنیکز پیرو هم جوان دل بردی تو از بتان هم
سرگشته ام به کویت کز رشک غیر آنجابودن نمی توان و رفتن نمی توان هم
عشق رفیق زین پس مشکل نهفته مانددر شهر شد فسانه، در دهر داستان هم