شمارهٔ ۲۱۶
بر آن سرم که دل به دلبری ندهمبه آنکه داده بگیرم بدیگری ندهم
کنم ز روی بتان منع چشم و دل هر دوبه ناز سنگدلی و ستمگری ندهم
دهم به خشک لبی جان و لذت لب خشکبه زمزمی نفروشم به کوثری ندهم
از آن شراب که اندر خم سفالین استبه گنج خانه ی جمشید ساغری ندهم
ز لاله و سمن این دل دمی که نگشایدچسان به لاله عذار سمنبری ندهم
نهال گلشن عشقم رفیق غیر از مهرشکوفه ای نکنم جز وفا بری ندهم