شمارهٔ ۲۱۵
امروز بی تو خاک چنین گر به سر کنمروز جزا عجب که سر از خاک بر کنم
گویند چاره کن [به] سفر عشق یار رایارم نمی کند چو سفر چون سفر کنم
تا کی کنم بدامن گلچین نظاره گلکنج قفس کجاست که سر زیر پر کنم
تا کی به حسرتش نگرم با رقیب و بازاز گریه منع دیده ی حسرت نگر کنم
تا کی ز خوان نعمت الوان روزگاربا لخت دل قناعت [و] خون جگر کنم
یک روز بر سرم زرهی تا گذر کنیهر روز جای بر سر هر رهگذر کنم
بسیار تندخوست نکوروی من ولیرویش نمی هلد که ز خویش گذر کنم
از حال من تو فارغ و من در خیال توروزی به شب رسانم و شامی سحر کنم
گریند اهل حشر به من پیش دادگرچون گریه از جفای تو بیدادگر کنم
پیشت خوش آنکه گریم و گویی به خنده توکم کن رفیق گریه و، من بیشتر کنم