گنج

شمارهٔ ۲۱۴

۷ بیت
هر جا به خاک پا نهم از گریه تر کنمزان چشم تر چه خاک ندانم به سر کنم
جان خواستی ز من اگرت دل به این خوشستسهل است گر تو سود کنی من ضرر کنم
گیرم ترا به ناله گرفتم [به؟] سوی خویشکی می گذارد اشک که رویت نظر کنم
روز وصال کوته و شرح فراق راروز جزا کمست اگر مختصر کنم
از بس فغان و ناله کشم شب، ز خانه روزاز شرم خلق سر نتوانم بدر کنم
شیرین کنم زشهد سخن کام روزگارروزی اگر دهان ز لبت پرشکر کنم
گشت از وفا به رهگذر او رفیق خاکوان بی وفا نگفت به خاکش گذر کنم