گنج

شمارهٔ ۲۱۰

۷ بیت
چگونه از سر کوی کسی بار سفر بندمکه آنجا دل گشاید یار چون من کاربر بندم
نخواهم بشنود کس بوی آن گل چون کنم امابکوی او چو نتوانم ره باد سحر بندم
ندارم صبر تا آید جواب نامه ام آن بهکه دل را نامه سان بر بال مرغ نامه بربندم
ببندم چشم چون از روی خوب آن پسر ناصحگرفتم دیده از دیدار خوبان دگر بندم
دم رفتن شد از بالین من یکدم مرو تا منگشایم چشم بر روی تو از عالم نظر بندم
نه در کف سیم و زر در دست دارم این نمی دانمچگونه طرف از آن سیمینبر زرین کمر بندم
خوش آن ساعت که آید یار و من خیزم رفیق از جاگشایم در به روی یار و بر اغیار بربندم