گنج

شمارهٔ ۲۰۹

۷ بیت
نداده هیچ جایی شور عشقی هیچ کس یادماگر دشتست مجنونم اگر کوه است فرهادم
اگر چه رفتی و بردی قرار از جان ناشادمبه این شادم که نتوانی روی یک لحظه از یادم
ترا هر روز افزون می شود بیداد و من با خوددر این اندیشه ام کز لطف روزی می دهی دادم
خرابم کرد چشمت از نگاهی چشم آن دارمکه از چشم عنایت بار دیگر سازد آبادم
به گوشش کی رسد با این ضعیفی ناله ام یارببیفکن در دل او تا کند گوشی به فریادم
ز سرو و گل چه حاصل سرو قد گلعذار منکه تا گرداند از گل، فارغ و از سرو آزادم
رفیق آن عندلیب ز آشیان دورم در این گلشنکه تا از بیضه بیرون آمدم در دام افتادم