شمارهٔ ۲۰۸
به کوی یار باشد مدعی را راه و مسکن همچه خوش بودی اگر بودی در آن کو مسکن من هم
مگو ای باغبان وصف گل و گلشن که بی آن گلنه سیر گل هوس دارد دلم نه گشت گلشن هم
چنین کز درد هجران زار می گریم عجب نبودکه گرید بر من و بر زاری من دوست، دشمن هم
مرا خواهی بکش خواهی بسوزان شمع سان اماکه نه پروای کشتن باشد و نه بیم مردن هم
همین تار است نه بی روی تو بر من شب تیرهکه تاریکست بی روی تو بر من روز روشن هم
تویی آن سرو قد گلعذار اکنون که باشد کمچو قدت سرو در بستان چو رویت گل به گلشن هم
به دیر و کعبه با این قد و رخ گر ای صنم آییز کیش خویش می آید برون زاهد، برهمن هم
صبوری پیشه کن چندی رفیق آه و فغان کم کنکزین آه و فغان آخر تو رسوا می شوی من هم