شمارهٔ ۲۰۵
به حسرت ای پری می دانی از کویت چسان رفتمچسان آدم ز جنت رفته بیرون آنچنان رفتم
به کویت آمدم با جان شاد و خاطر خرموز آنجا با دل خونین و چشم خونفشان رفتم
نرفتم گر به من نامهربان بودی ولی چون توبه من نامهربان، با غیر بودی مهربان رفتم
ز تیغ کینه و از خنجر بیداد تو هر گهبه سویت آمدم دلخسته و آزرده جان رفتم
نداری ز آمد و رفتم خبر کز بیم خوی توبه کویت آمدم پنهان و از کویت نهان رفتم
نمی یابد کسی جایی نشان از من ز گمنامیکه بی نام آمدم اینجا وزینجا بی نشان رفتم
گلی چون روی و سروی چون قدت بینم مگر عمریبه طرف گلستان گشتم بگشت بوستان رفتم
ننالم از گرفتاری من آن مرغ گرفتارمکه خود بهر گرفتاری به دام از آشیان رفتم
جوان گشتم ز می پیرانه سر جائی نمی دانمبه از بتخانه کانجا آمدم پیر و جوان رفتم
نمی رفتم ز طعن دشمنان زان کو رفیق اماز کوی او اگر رفتم ز پند دوستان رفتم