گنج

شمارهٔ ۲۰۲

۶ بیت
چنان ز عشق تو بدنام خلق ایاممکه کس ز ننگ بر کس نمی برد نامم
عجب ز شربت وصل تو گر شود شیرینز زهر هجر تو این سان که تلخ شد کامم
مجوی از دلم آرام دیگر ای همدمکه برده مهر دلارام از دل آرامم
زند به روز و شبم طعن تیرگی بی توکنی طلوع چو مه یک شب از لب بامم؟
ز یمن عشق شب و روز سرخوشم که پر استز خون دل قدحم و ز شراب غم جامم
ز رنج و غم دمی آسوده نیستم چو رفیقبه عشق این بود آغاز چیست انجامم