گنج

شمارهٔ ۲۰۱

۷ بیت
نیاید تا به لب از ضعف جانمنمی آید به لب از دل فغانم
به داغت سوختی جان من از هجرچه می خواهی ز جان ناتوانم
مجو تاب و توان از من که بی توشد از تن تاب و رفت از دل توانم
ز جوی دیده اشک من روانستکه رفت از دیده آن سرو روانم
نمی بینی اگر خونین دلم رانگاهی کن به چشم خون فشانم
نیاید غیر فکرت در ضمیرمنباشد غیر ذکرت بر زبانم
رفیق از دوری آن مه شب و روزرود آه و فغان بر آسمانم