گنج

شمارهٔ ۲۰۰

۶ بیت
همه از عشق من مات و من از عشق تو حیرانمنمی دانم چه عشق است این چه حسن است این نمی دانم
عیان گر نیست حال این دل مجروح من باریدلم بشکاف تا بینی جراحتهای پنهانم
چنان مهر توام در جان گرفته جا که مهر توبرون ناید ز جانم گر برون آید ز تن جانم
طبیبا دردم از یار است از درمان من بگذرکه درمان توام درد است و درد تست درمانم
نمی گردد جدا از روزگارم تیرگی بی توندارد صبح وصل از پی همانا شام هجرانم
جدا زان گل مگو چونی که دور از گلشن وصلشرفیق آن عندلیبم من که محروم از گلستانم