گنج

شمارهٔ ۱۸۴

۶ بیت
با رقیب از سر نو عهد و وفا بست دریغمدتی رفت و بر آن عهد و وفا هست دریغ
آن که با اهل وفا عهدی اگر بست شکستعهدها بست به اغیار که نشکست دریغ
من جز او با کس دیگر ننشستم جاییاو به جز من همه جا با همه بنشست دریغ
گفتمش سرو قدت رفت ز آغوشم حیفگفت بی جاست به تیری که شد از شست دریغ
می زند چشم تو با ناکس و کس ناوک نازنکند ترک خود آن ترک سیه مست دریغ
تیر ترکی که به جان جست رفیقش همه عمردیر آمد به دل و زود به در جست دریغ