گنج

شمارهٔ ۱۷۷

۶ بیت
منم آن عاشق سرگشته که بر خاک درشتا سرش خاک نشد یار نیامد به سرش
هست زرین کمر و سیم تن آن شوخ مرابی زر و سیم کجا دست رود در کمرش
می کنم شب همه شب ناله در آن کو تا کیکند از حال من آگاه نسیم سحرش
نظری کرد نهان سوی من و پنداریکه نهانی نظری هست به اهل نظرش
سر برآرند ز شوق رخش از خاک اگرروزی افتد به سر خاک شهیدان گذرش
چون سگ کوی تو گردید رفیق از در خویشمکنش دور و مگردان چو سگان دربدرش