شمارهٔ ۱۷۶
ترا یک بار اگر گیرم در آغوشکنم یکبارگی خود را فراموش
چو گل پیراهنم چاکست چون نیستدر آغوش من آن سرو قباپوش
دهد از خضر و آب زندگی یادخط سبزش به گرد چشمه ی نوش
شب قدر است و روز عید با همسیه شام خط و صبح بناگوش
فراموشش مکن آن را که دانینخواهی گشتنش هرگز فراموش
من از غم سر به روی دوش دارمنشسته با رقیبان دوش بر دوش
خورم خون من رفیق از رشک و باشدبه بزم مدعی یارم قدح نوش