شمارهٔ ۱۷۵
به صورت ماه را گفتم شبی چون روی نیکویشوزین معنی بسی شرمندهام امروز از رویش
به سرو جویباری ننگرد در بوستان دیگربه طرف جوی بیند هر که سرو قد دلجویش
من بیدل چسان درد دل خود پیش او گویمرقیب سنگدل زینسان که جا کرده است پهلویش
به پهلویش نشیند مدعی تا چند و من یا ربنشینم گوشهای از چشم حسرت بنگرم سویش
کند گل پیرهن صد چاک و بلبل در فغان آیداگر باد صبا روزی سوی گلشن بود بویش
بهشتی عاشقان را نیست چون بوی بتان زاهدبه باغ جنتم چندین مخوان از گلشن کویش
کسی کز یک نگه دل از بر خلقی برد بیرونچسان جان میتوان برد از فریب چشم جادویش
ز بس گرمست خوی او رفیق از یاد او امشبمتاع عقل و دینم سوخت، آه از گرمی خوبش