گنج

شمارهٔ ۱۷۴

۷ بیت
دلارامی که غافل نیستم یک لحظه از یادشمباد از یاد من هرگز غمی در خاطر شادش
به هر گلشن که گردد جلوه گر قد چو شمشادشبه صد دل چون صنوبر بنده گردد سرو آزادش
مگو ای همنشین بهر چه دادی دل به دست اوکه گر گوید به پای من بده جان می توان دادش
به تعمیر دلم اکنون چه می کوشی که از اولخرابش کرده ای زانسان که نتوان کرد آبادش
نمی داند ره و رسم وفا دلدار من گویاهمین تعلیم بیداد و جفا داده است استادش
تو را دی گفت فردا می کشم اما نمی دانمپشیمان گشته است امروز یا رفته است از یادش
رفیق از هجر فریادش به گردون می رسد شبهابود کز روی مهر ای مه رسی روزی به فریادش