شمارهٔ ۱۷۳
اگر روزی دهم صد بار جان نادیده دیدارشبسی زان به که روزی بنگرم در بزم اغیارش
به حال مردنم از رشک او با غیر در صحبتچسان یارب ز حال خویشتن سازم خبردارش
به خاک کویش ار نسپاردم پیش سگان اوبیندازید بعد از مردنم در پای دیوارش
چه شوقیست اینکه آیم چون برون از بزم او دردمروم در کوی آن مه تا مگر بینم دگر بارش
بود تا گردد از حال دل من اندکی آگهدلم خواهد که پیش چون خودی بینم گرفتارش
اگر چه سیم و زر دادند مردم در بهای اوبه نقد جان و دل گشتم من مفلس خریدارش
به سودای من ار سر درنیارد ماه من شایدکه چون خورشید هر جامی رود گرمست بازارش
دهم گر جان به تلخی دور نبود ز آنکه نشنیدمبعمر خود بجز تلخ از لب لعل شکربارش
رفیق امروز باشد بلبل و گلزار او کویتچو در کوی تو آید ای گل رعنا مکن خارش