گنج

شمارهٔ ۱۶۷

۷ بیت
نمود چون مه نو رخ ز طرف بام افسوسندیدم آن مه بی مهر را تمام افسوس
گرفت جان پی جانان و من بدین حسرتکه بر کدام خورم حیف و بر کدام افسوس
ندیده کام ز شیرین و جان شیرین دادز تلخکامی فرهاد تلخکام افسوس
دلم به خار و خس آشیانه خرم بودنبود آگهیم از نشاط دام افسوس
حلال داشت به حرف رقیب خون مرااز آن حلال ندانسته از حرام افسوس
گذشت از برم امروز چون پس از عمریز بیم غیر نشد فرصت سلام افسوس
به کار نظم همه عمر من گذشت رفیقنیافت کار من از نظم، انتظام افسوس