شمارهٔ ۱۶۸
گر بهای می ستاند خرقه پیر میفروشخرقه را بفروش [و] در پیرانهسر جامی بنوش
از پی ترک سماع و منع می ای محتسبهر نفس مخروش چون نی هر زمان چون خم مجوش
من نه آن رندم که تا جان در بدن دارم دمیساغر صهبا نهم از کف سبوی می ز دوش
بیتو روز و شب دل و جانم نیاساید دمیصبح تا شام از فغان و شام تا صبح از خروش
بازگرد ای مایهٔ تسکین که تا رفتی تو رفتاز تن من تاب و طاقت وز دل من صبر و هوش
دل شود در بر تپان آید چو رخسارت به چشمجان رود از تن برون آید چو گفتارت به گوش
پیش یار نکتهدان از عرض حال خود رفیقبا زبان بیزبانی باش گویا و خموش