گنج

شمارهٔ ۱۶۳

۷ بیت
به سینه خون شد و دلدار غافلست هنوزبه این گمان که دل من مگر دلست هنوز
گذشت بر من و تا باز بگذرد عمریستکز آب دیده ی من خاک ره گلست هنوز
به دور جادویی چشم او عجب دارمکه در میان سخن سحر بابلست هنوز
به لب ز جور و جفای تو جان و حیرانمبه کار دل که به سوی تو مایلست هنوز
که گفت مشکل عشق از سفر شود آسانغریب مردم و ترک تو مشکلست هنوز
سزد که طعنه دیوانگی زند بر منکسی که روی تو دیده است و عاقلست هنوز
رفیق مهر تو با مهر کس بدل نکنددودل مباش که او با تو یکدلست هنوز