شمارهٔ ۱۵۳
خواهم شکست زاهد چون در بهار دیگرانگار توبه کردم از باده بار دیگر
کُشتی ز انتظارم ، بر خاکِ من گذر کن،مگذار تا به حشرم در انتظار دیگر
بر ساده لوحی خود خندم چو بینم از توگرید به ناامیدی امیدوار دیگر
از حرف سخت ناصح خارم به دل شکستیبیرون میار آن را باری به خار دیگر
بودش غباری از من بر من فشاند دامنبر باد رفت خاکم آن هم غبار دیگر
گفتی که الفت او با غیر کی سر آیدگر صبر داری ای دل روزی سه چار دیگر
کار دگر نداری جز جور با من آریدانسته ای ندارم من جز تو یار دیگر
زیبد اگر نثارت جانهای خسته جانانجان منت فدا و چون من هزار دیگر
منع رفیق تا کی زاهد بگو چه سازدبیچاره چون ندارد جز عشق کار دیگر