گنج

شمارهٔ ۱۴۸

۱۰ بیت
غمین عشق غم روزگار کم داردخود این غم آنکه ندارد هزار غم دارد
حریم دیر کنون فخر بر حرم داردکه نازنین صنمی چون تو محترم دارد
کسی که چون تو حبیب مسیح دم داردطبیب اگر نکند چاره اش چه غم دارد
نشان آنکه رهش زد پریوشی اینستکه خنده گه بگه و گریه دم به دم دارد
جمال حور و کمال فرشته طرز پرینگار من همه دارد، دگر چه کم دارد
کسی که با سگ کوی پریرخی شده رامفراغت از پری و گلشن ارم دارد
درون سینه بتی دارم و نپندارمکه هیچ بتکده دیگر چنین صنم دارد
چگونه جان نسپارد ز رشک او عاشقکه زر ندارد و اغیار محتشم دارد
به قطع بادیه حاجت ندارد آن سالککه از گذرگه دل راه بر حرم دارد
مگو که یار تو کم دارد آن و حسن رفیقکه دارد آن و ز آن نیز بیش هم دارد