گنج

شمارهٔ ۱۴۶

۸ بیت
آن که لطفش گره از خاطر ما بگشایدگره خاطر او لطف خدا بگشاید
کس برای دل ما دست عطایی نگشودهم مگر اهل دلی دست عطا بگشاید
از خدا جوی گشایش که نگردد هرگزبسته آنکار که از کارگشا بگشاید
جز به کوی تو دل ما نگشاید آریدل که آنجا نگشاید بکجا بگشاید؟
در ریاضی که سر و کار گلش با خار استکی دل بلبل بی برگ و نوا بگشاید؟
طالعی کو که برم مست شبی یا روزیکله از سر بنهد بند قبا بگشاید
دو جهان جان و دل از هر شکن آید بیرونگرهی کز سر آن زلف دو تا بگشاید
اشک و آه شب و روز آب و هوا نیست رفیقکه گل دولت از آن آب و هوا بگشاید