گنج

شمارهٔ ۱۴۴

۷ بیت
بی وفائی که علاج دل پرخونم کردریخت از تیغ جفا خونم و ممنونم کرد
تا تو در حسن و وفا لیلی ثانی گشتیدر وفای تو جهان ثانی مجنونم کرد
من که افسانه ام امروز به شیرین سخنیلب شیرین تو از یک سخن افسونم کرد
نه همین کرد جدا بخت بد از یار مراکرد هر کار به من طالع وارونم کرد
مدعی از سر کوی تو نرفت این سهل استرفته رفته ز سر کوی تو بیرونم کرد
در همه شهر ز خوبان به یکی بودم شادکرد او نیز ز من دوری و محزونم کرد
هر گه آن سرو روان شعر مرا خواند رفیقآفرین بر سخن دلکش موزونم کرد