گنج

شمارهٔ ۱۳۹

۶ بیت
لب تشنه ایم افغان زان نوش لب که داردآب حیات و ما را لب تشنه می گذارد
لب تشنه ام فتاده در وادیی که ابرشآبی به غیر آتش بر تشنگان نبارد
بی خوابیم چه داند شبهای هجر آن ماهتا روز آنکه هر شب اختر نمی شمارد
پیشت نمی گذارند ما را و نیست یاریکانجا ز روی یاری پیغام ما گذارد
پیوسته بود ما را تخم امید در گلهرگز نشد که از خاک این دانه سر برآرد
دارد دلی رفیقت از عشق یار [و] آن دلتسکین نمی پذیرد تا جان نمی سپارد