گنج

شمارهٔ ۱۲۹

۷ بیت
شاه من با خیل خوبان چون ز راهی بگذردراست پنداری که شاهی با سپاهی بگذرد
چون ز پیشم بگذرد سوزد ز سر تا پا مراهمچو آن برقی که از پیش گیاهی بگذرد
چون نباشد عمر من کوته که از هجران به منبی تو هر شب سالی و هر روز ماهی بگذرد
آنکه بی یادش دمی نگذشت بر من کاشکییاد من بر خاطر او گاهگاهی بگذرد
گرچه کار چشم شوخش بی گنه عاشق کشی استچشم دارم کز گناه بی گناهی بگذرد
ما گدایان از کجا و بزم تو، بس جای مابر سر راهی کز آنجا چون تو شاهی بگذرد
آنکه سوزد جان خلق از آتش خویش رفیقآه اگر ناگاه سویش برق آهی بگذرد