شمارهٔ ۱۲۶
هر که را یاد تو در دل نفسی می آیدکی دگر در دل او یاد کسی می آید
آه از آن آتش سوزان که چنین گرم عناناز پی سوختن مشت خسی می آید
بخت بد بین که مرا می کشد آن مه کو راکار صد خضر و مسیح از نفسی می آید
گر به یک شعبده بردی دل او نیست عجبکه چنین شعبده ها از تو بسی می آید
شیوه ی عشق ندانند رقیبان آریکار پروانه کجا از مگسی می آید
یاد تو تا به دلم جای گرفته است رفیقناکسم گر به دلم یاد کسی می آید