شمارهٔ ۱۰
ای دلبری کز دلبران همتا نمیبینم تو رااز من نمیگیرد کران غم تا نمیبینم تو را
از بس که وقت دیدنت از شوق بیخود میشوممیبینمت وز بیخودی گویا نمیبینم تو را
گر از غم نادیدنت امشب نمیمیرم یقیناز غصه میمیرم اگر، فردا نمیبینم تو را
بیهوده بودم مدتی در آرزوی دیدنتپنداشتم میبینمت اما نمیبینم تو را
خواهم ترا تنها گهی تا شرح تنهایی به توگویم ولیکن هیچگه تنها نمیبینم تو را
در کعبه و در بتکده میجویمت ای بت، ولیاینجا نمییابم تو را آنجا نمیبینم تو را
ای سرو پیش قد او، ای گل به پیش عارضشرعنا نمیدانم تو را زیبا نمیبینم تو را
ای آنکه نقد دین و دل در کار خوبان میکنیغیر از زیان سودی ازین سودا نمیبینم تو را
تو خود رفیق اینجا عبث خود را مقید کردهایبندی به کوی گلرخان بر پا نمیبینم تو را